کودک کار

متن احساسی

يكشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۸، ۰۷:۲۳ ب.ظ

تابلو نقاش را ثروتمند کرد 

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد 

کارگردان جایزه ها را درو کرد 

و هنوز سر همان چهار راه واکس می زند کودکی که بهترین سوژه شد ..

***********

باز باران بی ترانه می خورد بر بام خانه

نرم نرمک می چکد غم از در و دیوار خانه کودکی ده ساله ام من   

 کودک کار و خیابان خسته و زخمی ز باران

وای باران! وای باران!   

باز هم من ماندم و یک دسته گل باز هم من ماندم و یک دست پر!

***********

«باران عشق» حسرت همه این نداشته هاست. حسرت همه بیقراری‌ها، دلتنگی‌ها و آرزوهای بر باد رفته…

حسرت جهانی که دیگر خاکستری شده و خبری از آن صورتیِ شاد در آن نیست. دنیایی که بچه ها در آن نمی خندند و غمگین‌اند…

«باران عشق» قلبی‌ست که دیگر در سینه هیچکس جا نمی‌شود و آن بالاها می‌تپد. آن بالاها می وزد، می بارد، ضجه می‌زند…

که بچه‌ها را نجات دهید، که فرار کنیم از این خاکستری لعنتی… که دنیا بدون بچه ها و آن نگاه های معصوم، خیلی چیزها کم دارد، نبض‌اش نمی‌زند، نمی‌خندد…

***********

از پسرک فقیر پرسیدند :

تا بحال دروغ گفته ای ؟ پسرک گفت :

دروغ هایم زمانی شروع شد که :

موضوع انشایم این بود:

تابستان را چگونه گذرانده اید؟

***********

آنجا که انعکاس نگاه کودکان کار،

از واکس کفش‌هاست!!

گم اند کفش‌های پیاده ای که

برقص سوارگان پیدا می دوند!!

***********

خدایا کجایی...من از تو فقط یک چیز میخواهم...پیامبری که معجزه اش

خنداندن کودکان خیابانی باشد...!!!

***********

"شرم" میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی گرسنه ای بکشم...

***********

 

 

 

  • fatemeh rahimi

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی